زمستان رفت بهار آمد تابستان رفت پاییز آمد و حال پاییز اندک اندک برگهایش را جمع می کندو می رود تا باره دیگر زمستان بر تخت حکومت نشیند وای بر من چگونه سالی بر من گذشت و من خفته در خوابی نیلوفری گرم و نرم گویا سوز زمستان را نمی فهمم و بر بادهای سرد سلام می کنم و اشکی را که از چشمانم جاریست گواه شوق می دانم!
کاش سبزیه بهار را میتوانسم در این پخبندان تجربه کنم کاش آدمها چیزی جز آدمکهای برفی و یخ زده ی حیاطمان بودند کاش خنده هایشان سردی زمستان را به خود نمی گرفت مرا چه شده است؟ ایا من هم در این انجماد و سکون غرق شده ام ؟ آیا مرا هم راه نجاتی نیست؟
بی درنگ در اندیشه ای عمیق فرو می روم کاش این قدر دل نبسته بودم...!
رفتی اما صدای قدمهایت هنوز در سکوت لحظه هایم جاریست!!!...
هر روز برای دیدن توساعتها پشت پنجره می ایستم و در میان جماعتی که در خیابان می گذرند تو را جستجو می کنم با خود عهد کرده ام که نا امید نشوم و حتی به کورسوی نور فانوسی که در باد روشن است خوش بینانه بنگرم و از آن نور و گرما بگیرم .
دستانم را بر جسم بی جان پنجره می کشم هوای بیرون سرد است گنجشکها روی شاخه های لخت درختان نشسته اند و با چشمهای ریزشان به من زل زده اند، پیر مردی را می بینم که در گوشه ای ایستاده شال گردنی به دور گردنش پیچیده ، کتش او را در آغوش گرفته ، سیگاری از جیبش بیرون می آورد و آهسته روشن می کند ، حالا تنها گرمای خیابان آتش سیگار پیر مرد بود. چه فضای سردی !!! پسر بچه ای جلو می رود ؛ آقا روزنامه بدم؟ پیرمردهیچ نگفت تنها سرفه ای کرد و رد شد . با چشمانم او را دنبال کردم آهسته و آرام با قدم های خسته دور شد رفت اما...!!! اما....!!! اما سیگارش را با خود نبرد ! گویا که سیگارش همان فانوس بی نور بود که وجودم را روشن می کرد.
بعد از روزها انتظار حالا دلم به گونه ای دیگر به همه ی قضایا می نگرد ؛یعنی چه کسی تنها برگ را بر درخت برایم نقاشی کرده؟ کیست که انتظارم را نظاره گر است؟
مدتی بود که نوشتن رو گذاشته بودم کنار پنجره رو بسته بودم و تابلوی ورود ممنوع واسه نور و هر چی زیبایی گذاشتم یه مدت تو خلوتم زندگی کردم خودم بودم خدای خودم افکارم و باز خودم .
سکوت و خلوت در وجودم رخنه کرده بود دلم به تنهایی عادت کرد جمعهای دوستانه برایم غریب بود ناراحتی ها رو به بهانه های مختلف توجیه می کردم راستی من چم بود؟ مگه تنهایی و خلوت کردن و کسی رو به خلوت راه ندادن بده؟ ![]()
یه روز که از کنار پنجره رد می شدم از پنجره ای که مدتها بهش توجه نمی کردم قدری دورتر نگاه کردم اون طرف باغ گل سرخ تنهایی رو دیدم که کنار نیمکت باغ تنها به دور از گلهای دیگر عاشقانه ایستاده بود گویا منتظر بود
بعد از مدتها دوباره قدم به باغ گذاشتم کنارگل ایستادم چه نگاه غمگینی داشت درست مثل من .چقدر با خودش خلوت کرده بود درست عین من .نمی دانم چرا ؟ اما بی اختیار روی نیمکت کنارش نشستم و منتظر ماندم منتظر کی یا چی نمی دانم !!!به یاد گم گشته ام افتادم . اشک امانم نمی داد دانه های اشک مثل اینکه توان ماندن نداشتند !!!.... نگاهم خیس خیس بود!!! .شاید مدتها منتظر همین لحظه بودم .
آه... چقدر دلپذیر بود تنهایی هایم را با لاخره با کسی قسمت کردم .
بعد از مدتها گل سر سبد دلها گم شد جهان سیاه پوش شد به عزای سالارش .سیاهی چشمان عاشقان مأمن اشکهای جان سوز شد صدای هل من ناصر در گوشها می پیچید زمزمه ای می شد و خاموش می شد. صدای ضرب طبل ها لرزه به جان می انداخت و چهل چراغ های روشن گواه خاموشی آقایمان را می داد .
آخر به کدامین گناه این چنین بی رحمانه صحرای تشنه ی کربلا غرقه به خون شد؟ آیا آنان جزعدالت می خواستند ؟ کدام دستها توان جدا کردن دستان ابا الفضل را داشت؟ کدامین چشمها توان دیدن چشمان گریان و معصوم فرزندان ابا عبد الله را داشت؟ کدامین لبها بود که با وجود تشنگیٍ بسیاری- درصحرا بی اعتنا آب نوشید؟ وای وای وای...
وای بر مردمی که ببینند بشنوند ولی اعتنا نکنند.
چرا ؟ چرا گاهی اوقات سعی می کنیم همه چیز رو پنهان کنیم ؟ ناراحتی هامون ، گریه هامون ، غمها و شادی ها مون و البته در بیشتر مواقع اشتباهاتمون . مگه چی می شه که دیگران به حال واقعی ما پی ببرند؟ چرا همیشه اون نقاب ظاهرسازی به چهرمونه ؟ چرا همیشه می خوایم خودمون رو خوب جلوه بدیم در حالی که خوب نیستیم؟ اگه خوب بودن خوبه پس چرا سعی نمی کنیم واقعاً خوب باشیم ؟!!!!!
قدری قد بکشیم و چهرمون رو از پشت اون نقاب آشکار کنیم ، یعنی چهره ی واقعی ما این قدر هولناکه که باید قایمش کنیم؟
و خیلی از سؤالهای دیگه ، اگه بخوام به سؤالهام ادامه بدم شاید چندین ساعت طول بکشه. نمی خوام خستتون کنم .
ما فقط نیاز به تأمل بیشتری داریم راجع به همه چیز ، راجع به همه ی سؤالها ، همه ی رفتارامون و ... .
فکر میکنم راجع به همه ی فرصت ها، را جع به زمان های از دست رفته و راجع به آینده ای که در پیشه . آخ ، چه قدر خوب می شد که آینده همونی می شد که تصورش رو دارم!!!!.....نمی دونم چقدر فرصت دارم؟! نمی دونم کی زمان مرگم فرا می رسه؟! نمی دونم کی می شه که بگن : خانوم فرصت شما به پایان رسیده و بفرمایید برید برزخ تا بهتون بگیم مقصد بعدی کجاست؟!! نمی دونم اگه می دونستم فرصتم خیلی کمتر از اونیه که فکر می کنم و قبل از اینکه به اون آرزوهای قشنگ برسم ، باید کوله بارم رو ببندم و برم، اون وقت چی؟ آیا اون موقع هم زمان کوتاه زندگیم رو ، همین طوری که الآن می گذره ، می گذروندم؟
این سؤالها یه مدت مثل خوره افتاده بجونم ، داره آزارم می ده. شاید همش واسه خاطر کوتاهی عمرمه و اینکه بلد نیستم به نحوی خوب ازش استفاده کنم . اگه نظر من رو راجع به زندگی بپرسن می گم : خوبه ولی اگه زمانش رو بیشتر کنن بهتر هم می شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!....
آخه می دونی من برای با تو بودن به زمان بیشتری احتیاج دارم خیلی بیشتر...
ما آدمیان عمری در پی خواهشها گشتیم و چیزی نصیبمان نشد . مگر سؤالات فراوان و اندوه رفتن از دنیایی فانی که از ابتدانا پایدار بودن آن ، بارها گوش زد شده بود . پس این سر گردانی برای چیست؟ به خودمان بیاییم
زندگی فقط سه نفس است : در نفس اول می آیی ، در نفس دوم می مانی ، تا به هنگام نفس سوم میروی . پس دوستان تلاش کنیم ، که نفس دوم را جانانه تر بکشیم و چنان از نفسمان عطر بهار آید که پاییز نومیدیش را فراموش کند . سعی کنیم آن طوری باشیم که پس از مرگ یادمان خوش باشد .چه کسی می داند؟
چه کسی معنای بارانی شدن را می داند؟
آیا بارانی شدن به این مفهوم است؟ که :
در تنهایی بنشینیم و در اعماق فکر فرو رویم و بعد از آن در حسرت دنیا به آنچه که برایمان تلخ و باور نکردنی است برسیم و در نهایت هوای چشمانمان ابری شود و اشکهایمان سرازیر ؟
نه ، شاید بارانی شدن، مفهوم والاتری از اشک ریختن های ساده را دارد !!!!
تنها باشیم!!، بیاندیشیم!!، اما نه به آن افکاری که همیشه در پی آنیم!!!!!!!!!!، این بار باید متفاوت بنگریم ، به آن حقیقتی که بوده اما سالها و حتی عمری فراموش شده ، به آن چیزی که معنای انسان بودنمان را تعالی می بخشد و اگر منصفانه دقت کنیم لغزش هایمان را خواهیم دید چه کسی می تواند با صراحت بگوید من بی گناهم و پاک؟ و آن هنگام است که اشک ندامت چهره ها یمان را تر خواهد کرد . این همان معنای بارانی شدن است .بارانی که از ابر کوچک چشمانمان می بارد اما توانایی پاک کردنمان را دارد . فرصت خوب شدن و خوب ماندن را از خودمان نگیریم .
این بار به یاد آن گلدون خالیه کنار پنجره می نویسم به یاد قاب عکسی که نگاهش دائم تو چشامه ،اما منو نمی بینه دیگه خسته شدم بس منتظر خبرهای بد ،گوش به زنگ در بودم. ساعت روی دیوار هم که جز تیک تاک چیزی بلد نیست!!!!! دیگه این بی روح بودن این انجماد رو نمی خوام جز تنهایی رفیقی نداشتم راستی یه مدته با غم وتاریکی وسکوت هم آشتی کردم هر موقع که دلم می گیره دور هم می شینیم یه دل سیر گریه می کنیم . اون زمونا وقتی که قاب عکس جون داشت وقتی که گلدون طراوت داشت آخ چه روزایی بود؟!!
همشون رفتن بدون اینکه حتی لحظه ای به اینکه من جا موندم فکر کنن....
یه سری از ما آدما دائم در حسرت داشته هایی که از دست دادن ویا چیزهایی که هرگز نداشتن هستیم و در نهایت از همه جا و همه کس نا امید می شیم.حتی خود من زمانی بود که به بن بست رسیده بودم ولی همون زمان عزیزی به دادم رسید و کمکم کرد و حالا من به پاس کمک دوست عزیزم صادقانه می خوام به همه ی اونایی که نا امیدن بگم:
دستانت را به من بسپارقرار است که بسازیم می خواهیم آنچه را که نبوده بنا کنیم و آنچه را که ویران شده از نو . فراموش کن که روزی ساخته بودی و ویران شد. آن قصر کاغذی را بر آبهای پر تلاطم از یاد ببر ، فقط به یاد داشته باش زنده ای ،انسانی و باید زندگی کنی و لا غیر .
و این رسم حقیقی زندگی ماست .
و من دور از تو امید بسته ام به رد پایی که بر ماسه ها ی سست باقی مانده و گواه رفتنت را دارد
کاش روزی برگردی
کاش بار دیگر صدای گامهایت را در کوچه های تنهایی که همانند رهگذری غریب می گذری بشنوم
و من همچنان به جاده ای بی انتها که تو را در خود بلعیده می نگرم و آه می کشم
و امید وارم
می دانم که بر می گردی
می دانم
می دانم...
برای آمدنت جاده را با گلهای اقاقی سفید تزئین کرده ام
تمام قناری های باغ را به صف کرده ام تا به هنگام آمدنت نغمه ی شادی سر دهند
و چشمان بی فروغم را به دست باد سپرده ام تا آمدنت را از دور نظاره گر باشند
دلبسته ام به نسیمی که از جانب تو برایم عطری بیاورد
کاش زودتر بر گردی
نگذار گلها بپژمرند
نگذارکه قناری ها از به یاد تو خواندن خسته شوند
بیش از این نگذار تنها بمانم
نگذار این امید شیرین به نا امیدی بدل شود
ای سفر کرده ، برگرد
برگرد...
خسته ام
چشمانم را از باد پس می گیرم
پلکهایم را روی هم می گذارم و آخرین صحنه ی با تو بودن را مرور می کنم
من :چشمانی پر اشک و اندوهی در تمام وجودم
تو :جمله ای بر لب خداحافظ همین حالا
چیزی که قلبم را تا ابد شکست ولی امیدم را نخواهد شکست...
فاش میگویم واز گفتهء خود دلشادم
بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد درین دیر خراب آبادم
سایهء طوبی ودلجوئی حورولب حوض
بهوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست برلوح دلم جزالف قامت دوست
چکنم حرف دگریاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانهء عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم
میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگر گوشهء مردم دادم
پاک کن چهرهءحافظ به سرزلف زاشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم
س
بز ،آبی ، خاکستری چشمان تو هر رنگی که باشد آفتاب زرد است ، آسمان آبی ست ، جنگل سبز است و همه چیز همان طوری است که بوده.این روزها برای ما آدمها چیزها ی دیگری ارزشمند شده ، اینکه چشمامون فلان رنگ باشه یا فلان لنز به چشمامون باشه یا... آیا اگر رنگ چشمهامون تغیییرکنه رنگ دنیا هم تغییر می کنه؟ آیا اون وقت دنیا رو متفاوت می بینیم؟
در روزگاری که آدمها به دنبال یه لقمه نان به هر دری می زنند و هر سختی ای رو تحمل میکنند حتمآ باید پیشه ی (( طراحی چهره با کامپیوتر )) رو شغل شریفی به حساب آورد . و عجیب هم نیست که برخی از صاحبان این شغل تونستن مشتریان زیادی که اغلب اونها جوان و صد البته دختران 16 تا 25 سال هستند رو جلب کنند. کسانی که هنوز مفهوم زیبایی براشون از سطح زیبایی ظاهری و جسم فراتر نرفته . و هرگز به مفهوم والای زیبایی سیرت پی نبرده اند.
استفاده از لنز این روزا چیزی جز ایجاد تضاد طبقاتی و تظاهر به تعلق به یک طبقه ی خاص نیست، طوری که اگه کسی تمکن مالی هم نداشته باشه سعی می کنه یکی هر چند قلابی و یک بار مصرف رو که تو بازار به عنوان لنز های دائم به فروش می رسه رو تهیه کنه و واسش مهم نیست که اینا چه مضراتی واسه چشماش به دنبال داره.
اما کاش می
دا نستند...(( فزت و رب الکعبه ))
به خدای کعبه که رستگار شدم.
دلهای شکسته ی ما را مرهمی ده ای دوست...وقلبهایمان را از این محنت از این اسارت نجات بخش ترا به جان پاکترین هایت رهایم ساز از این دل بستگی ها ...
ما همگان دل شکستگان محفل عشقیم که در این محفل شمع دل می سوزد و غم پروانه ی آن گشته .
ای دوست رهایم ساز از این اسارت تن از این قفس تنگ ومرا بال پریدن ده همانند پرندگان عاشق . راه را به من بیاموزو دستم را بگیر تنهایم مگذار چون در تنهایی خود غرق می شوم و امیدی به نجاتم نیست.
مرا از باده ی عشقت بنوشان چنان که مست گردم ودر آن مستی روی ماهت ببینم و از آن نور ازلی ات در قلبم بتابان حتی به ذره ای کوچک و تاریکی ها را محو گردان. حقیقت را آنچنان که هست می خواهم هر چند تلخ و نا گیرا.
ای جاودا نه ام من بی تو هیچ ام !!! اما با تو چه نیستم ؟!
خزان
آخرین برگ من
آن برگ طلایی رنگم
که به من قول وفاداری داد
با نخستین جنبش
از سر شاخه ام افتاد بزیر
جلوه ی سبز بهار
همه در زیر ابر سیاه
محو ونابود شد
دیگر از چلچله ی مرغان
خبری نیست مرا
به جز از خاطره ی عهد تو
در من اثری نیست ترا
آه چه دورانی بود؟!
دوره عیش و بهار
دوره ی مستی مرغان هوا
دوره ای را که به آوای دل
به لالایی مرغان شب
می سپردم رو به خواب
نیمه شب پیکر خود را
ز دل چشم معشوق
صفا می دادم
.ولی افسوس... گذشت و
خزان قلب مرا سخت شکست.
خدایا وقتی فکری می شم میبینم آخه چرا منو به این دنیای خاکی فرستادی؟ فکر نکنی قصد گله دارم نه .
من خیلی هم خوشحالم که به من نعمت زنده بودن و زندگی رو عطا کردی اما اینکه فکر می کنم روزی یه تیکه از وجود پاکت بودم و حالا ازت جدا شدم یه کم دلخور می شم ولی خدای مهربون ازت می خوام کاری کنی که وجودم به خطا ها و نا پاکی ها آلوده نشه حتی واسه خاطر اونیکه بیشتر از همه می خوامش.
خدایا کاری کن تو این چند مدتی که زنده ام آبروم پیش خلقت و مهم تر از اون پیش خودت حفظ بشه . به من این قدرت رو بده که مقابله کنم و همون طور پاک پیشت برگردم.
آن مرد...
سال ها پیش مردی با اسبش آمد.در یک شب بارانی با یک اسب ویک داس وسبد.سال هاپیش باران می باریدو آن مرد با داسش گندم می چیدو زندگی می کرد.
روزی دزدی آمد واسب را دزدید و روز دیگر داس را.روز ها گذشت کسی نمی دانست آن مرد با سبد خالی اش کجا رفته است.
سال ها گذشت و حالا هر وقت باران می بارد زمزمه ای به گوش می رسد که:
آن مرد با اسب می آید.
آن مرد در باران می آید.
بنفشه های باغ را دوست دارمچون زمانی چشمان تو به آنها نگاه می کرد
پنجره را دوست دارم چون زمانی قاب نگاه زیبایت بود
هوا را می خواهم چون عطر نفس های تو را می دهد
زمین را می خواهم چون روزی جایگاه پاهای تو بوده
عشق را دوست دارم چون پیوستن به تو را ممکن می سازد
هر چیز که تو را به خاطرم می آورد و مرا به تو پیوند می دهد دوست دارم چون تو را دوست دارم
بعد ار آن آموختم برای آنکه چیزی را دوست بدارم نام تو را بر آن بنویسم
ای خوب من...
هنوزم درخت زمین را می کاود
جوانه می زند
سایه می بخشد
میوه تعارف میکند
هنوز مادیان کره اش را
می پاید
هنوز باران
یعنی زندگی
مزرعه
یعنی زندگی
تلاش یعنی زندگی
وقتی پرنده جوجه هایش را
فراموش نمی کند.
وقتی زمین با درخت
و درخت
باآدمی مهربانست
وقتی باران و آفتاب
تلاش را در مزرعه معنی می بخشد
ما را چه می شود؟
دوست داشتن
هنوز
دوست داشتن است...
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی